تبليغاتX
کیمیا

در عصر ارتباطات ماهواره

در خانه ات هستی و می بینی :

در ژرف اقیانوس آرامِِ؛ نسل فلان ماهی- هزاران سال پیش از ما نابود گردیده است

در خانه ات هستی و می خوانی:

نور فلان سیاره صدها سال نوری- تا بگذرد از کهکشان ما

 پهنای این هفت آسمان را درنوردیده است!

در خانه ات هستی و از اینگونه بسیار؛ هر روز می بینی و می خوانی و می دانی.

اما؛ نمی دانی اینک سه روز است

همسایه ات تنهای تنها در اتاقش از این جهان بی ترحم چشم پوشیده است!

همسایه بیمار؛ همسایه تنها؛ داروی قلبش را در استکان هم ریخته؛ نزدیک لب آورده

 آه اما ننوشیده است!

آشفتگی هائی؛ گواهی می دهد:

تا باخبر سازد شما را یا شمایان را بسیار کوشیده است.

همسایه ای امروز می گفت:(البته با افسوس)

«من سایه اش را گاه می دیدم از پشت شیشه؛ مثل این که مشت بر دیوار می زد!»

و آن دیگری ـافسرده- می افزود:

«من هم صدایی می شنیدم از پشت در؛ بی شک تنهایی اش را زار می زد!»

«فریدون مشیری»

 

 

+ نوشته شده توسط هدی در پنجشنبه سوم مرداد 1387 و ساعت 9:20 |

چه ساده با گریستن خویش زاده میشویم و چه ساده با گریستن دیگران از دنیا میرویم

و در میان این دو سادگی معنایی میسازیم به نام «زندگی»

 

+ نوشته شده توسط هدی در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 21:52 |

                                      دردواره ها

 

دردهای من

جامه نیستند تا ز تن درآورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته سخن در آورم

نعره نیستند

تا ز نای جان برآورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گر چه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نام هایشان

جلد کهنه شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده ی سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا ، دردهای بومی غریب

دردهای خانگی ، دردهای کهنه لجوج

اولین قلم

حرف ،  حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت ، خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد رنگ و بوی غنچه ی  دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگ های تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازه ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میان من

از چه حرف می زنم؟

درد ،  حرف نیست

درد نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

«  قیصر امین پور »

 

 

 

Have a nice day

 

 

+ نوشته شده توسط هدی در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت 16:53 |

«««دل آبی آسمان«««

وقتی که آسمون ورود پرنده ها رو به دل خودش

ممنوع کرد؛ وضع اضطراری اعلام شد

عقاب گفت:« پرواز کردن حق طبیعی منه.»

گنجشک گفت:«شاید بشه آسمون رو راضی کرد

قسمتی از دلش رو به ما اجاره بده.»

لاشخور گفت:

«من که از امروز به بالهام احتیاجی ندارم. می رم راه رفتن رو تمرین کنم.»

کبوتر گفت:

«پیش آدم ها که بودم از چیزی نام می بردند به اسم  گفتمان.حتما ما هم می تونیم با این روش آسمون رو راضی کنیم.»

و این چنین بود که «گفتمان» به آسمون هم کشیده شد.

عقاب ؛ گنجشک ؛ لاشخور

و بقیه ی پرنده ها

از کبوتر خواستن پیش آسمون بره و با او «گفتمان» کنه.

ــ ورود افراد متفرقه ممنوع!

آسمون با یک پرنده آهنی وارد گفتمان شده.

(لطفا مزاحم نشوید)

«««

خبر جدید:(دل آبی آسمون فروخته شد.)

و کبوتر داشت فکر می کرد که آسمون دل آبیشو چند فروخته؟!

«زهرا حسین زاده»

Have a nice day                      

+ نوشته شده توسط هدی در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 12:15 |

لحظه های کاغذی

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی ، بال های استعاری

لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین

سقف های سرد و سنگین ، آسمان های اجاری

با نگاهی سرشکسته ، چشم هایی پینه بسته

خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی ، پارک های این حوالی

پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری

رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم

شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری 

« زنده یاد دکتر قیصر امین پور»

+ نوشته شده توسط هدی در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 8:41 |

آخرین جرعه جام

همه می پرسند:

چیست در زمزمه ی مبهم آب؟

چیست در همهمه ی دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید

روی این آبی آرام بلند

که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده جام؟

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن می نگری؟

نه به ابر ، نه به آب ، نه به برگ

نه به این آرام بلند

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

نه به این خلوت خاموش کبوترها

من به این جمله نمی اندیشم !

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل

همه را می شنوم ، می بینم !

من به این جمله نمی اندیشم !

به تو می اندیشم !

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم !

همه وقت ، همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم !

تو بدان این را تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب !

من فدای تو ، به جای همه گل ها تو بخند !

اینک این من که به پای تو درافتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر ! تو ببند ! تو بخواه !

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ی ابر هوا را تو بخوان !

در دل ساغر هستی تو بجوش !

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش !

 

   « فریدون مشیری »

 

+ نوشته شده توسط هدی در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت 14:19 |

من نمي دانم

                   و همين درد مرا سخت مي آزارد

كه چرا انسان

                   اين دانا ، اين پيغمبر

در تكاپوهايش  

                 چيزي از معجزه آن سوتر

 

ره نبردست به اعجاز «محبت»

                   چه دليلي دارد؟

چه دليلي دارد

                  كه هنوز

مهرباني را نشناخته است

و نمي داند در يك لبخند

چه شگفتي هايي پنهان است

من بر آنم كه در اين دنيا

خوب بودن به خدا سهل ترين كارست!

و نمي دانم كه چرا انسان

تا اين حد با خوبي بيگانه است

و همين درد مرا سخت مي آزارد.

 

Have a nice day

 

 

+ نوشته شده توسط هدی در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت 15:39 |

نمی دونم چرا همیشه لحظه های خوب زودتر از لحظه هایی که آدم حالش گرفته یا نارحته می گذره؟ به قدری عقربه های ساعت تند کار می کنه که یک ساعت مثل یک ثانیه می گذره... برعکس امشب که انگاری نمی خواد تموم شه!!!

+ نوشته شده توسط هدی در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 22:40 |

                         نامه چارلی چاپلین به دخترش «جرالدین چاپلین»

جرالدین دخترم

  از تو دورم ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود . اما تو کجایی ؟ در پاریس روی صحنه تئاتر با شکوه شانزه لیزه ؟! این را می دانم و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدم هایت را می شنوم ، شنیده ام نقش تو در این نمایش پرشکوه ، نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است . جرالدین در نقش ستاره باش ، بدرخش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند ترا فرصت هوشیاری داد ، بنشین و نامه ام را بخوان . من پدر تو هستم . امروز نوبت توست که هنرنمایی کنی و به اوج افتخار برسی ، امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران گاهی تو را به آسمان ها ببرد . به آسمان ها برو ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن ، زندگی آنان که با شکم گرسنه در حالی که پاهای شان از بینوایی می لرزد و هنرنمایی می کند ، من خود یکی از ایشان بودم . جرالدین دخترم تو مرا درست نمی شناسی . در آن شب های بس دور ، با تو قصه ها بسیار گفتم ، اما غصه های خود را هرگز نگفتم ، آن هم داستانی شنیدنی است . داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه میگیرد ، این داستان من است . من طعم گرسنگی را چشیده ام ، من درد نابسامانی را کشیده ام ، و از این ها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد که اقاینوسی از غرور در دلش موج می زند ، اما سکه ی تصدق آن رهگذر ، غرورش را خورد نمی کند . را نیز احساس کرده ام . با این همه زنده ام و از زندگان پیش از اینکه بمیرند حرفی نباید زد . داستان من به کار نمی آید از تو حرف بزنم ، بدنبال تو ، نام من است چاپلین . جرالدین دخترم ، دنیایی که تو در آن زندگی میکنی ، دنیای هنرپیشگی و موسیقی است . نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی ، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن . ولی حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس ، حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود پولی برای خرید لباس بچه نداشت ، مبلغی را پنهانی در جیبش بگذار .  به نماینده خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرج های تو را بی چون و چرا بپردازد . اما برای خرج های دیگرت ، باید برای آن صورت حساب بفرستی . دخترم جرالدین ، گاه و بیگاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد ، مردم را نگاه کن ، زنان بیوه کودکان یتیم را بشناس و دست کم روزی یکبار بگو : من هم از آن ها هستم ، تو واقعا یکی از ان ها هستی نه بیشتر . . هنر قبل از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد اغلب دو پای او را می شکند وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه شهر پاریس برسان ، من آنجا را خوب می شناسم ، آنجا بازیگران همانند خویش را خواهی دید که از قرن ها پیش زیباتر از تو ، چالاک تر از تو و مغرورتر از تو هنرنمایی می کنند . اما در آنجا از نور خیره کننده ی نورافکن های تئاتر شانزه لیزه ، خبری نیست . نورافکن کولی ها تنها نور ماه است . نگاه کن آیا بهتر از تو هنرنمایی نمی کنند ؟ اعتراف کن ، دخترم همیشه کسی هست که بهتر از تو هنرنمایی کند و این را بدان که هرگز در خانواده چارلی چاپلین کسی آنقدر گستاخ نبوده است که یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن یا کولی هنرمند حومه ی پاریس را ناسزایی بگوید . دخترم ، جرالدین چکی سفید برای تو فرستادم که هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی ، با خود بگو سومین فرانک از آن من نیست . این مال یک مرد فقیر گمنام است که امشب به یک فرانک احتیاج دارد . جستجو لازم نیست . این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت . اگر از پول و سکه برایت حرف می زنم برای آنست که از نیروی فریبنده پول این شیطان ، خوب آگاهم . من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه هر لحظه برای بند بازانی که بر روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام . اما دخترم حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده ، بیشتر از بند بازان ریسمان نااستوار سقوط می کنند . دخترم جرالدین ، پدت با تو حرف می زند ، شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس ، این جهان تو را فریب دهد . آن شب است که این الماس ، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است . روزی که چهره زیبای یک اشراف زاده بی بند و بار تو را بفریبد ، آنروز است که بند باز ناشی خواهی بود ، بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند . از این رو دل به زر و زیور مبند ، بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه برگردن همه می درخشد اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار و معنی این را ، وظیفه در قبال این موضوع بدان . به مادرت گفته ام در این خصوص نامه ایی برایت بنویسد او بهتر از من معنی عشق را می داند ، او برای تعریف عشق که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است . دخترم هیچ کس و هیچ چیز دیگر را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختر ناخن پای خود را به خاطر ان عریان کند . برهنگی بیماری عصر ماست به گمان من تو باید مال کسی باشی که روحش را برای تو عریان کرده است . دخترم جرالدین ، برای تو حرف بسیار دارم ولی به موقع دیگری می گذارم و با آخرین پیام نامه را پایان می بخشم : انسان باش ، پاکدل و یکدل ، زیرا که گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است .

                                                                

                                             پدرت چارلی چاپلین

         

 

+ نوشته شده توسط هدی در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:0 |

 

چارلی چاپلین می گه : شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی ، اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص!!!

         

+ نوشته شده توسط هدی در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:49 |