صدا کن مرا ، صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف ، در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست بیا زندگی را بدزدیم ، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم!
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین ، عقربک های فواره در صحنه ی ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصلضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
بیا تا نترسم من از شهرهایی که
خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن ، مثل یک در به روی هبوط گلابی
در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه
دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن آمد صدا کن مرا
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو
بیدار خواهم شد و آن وقت
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تََر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و دادی که چرخ زره پوش
از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را
به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراکی از طعم مجهول نان
در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت من ، مثل ایمانی از تابش استوا گرم
تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید
«سهراب سپهری»
|
+| نوشته شده توسط
هدی در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387
|