تبليغاتX
کیمیا
ما در این جمع لطیف , لطف دیدار تو را می طلبیم.
 پر معنی ترین کلمه

پر معني ترين کلمه" ما" است...آن را بکار ببند.
عميق ترين کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه.
بي رحم ترين کلمه" تنفر" است...از بين ببرش.
سرکش ترين کلمه" هوس" است...بآ آن بازي نکن.
خود خواهانه ترين کلمه" من" است...از ان حذر کن.
ناپايدارترين کلمه "خشم" است...ان را فرو ببر.
بازدارترين کلمه "ترس"است...با آن مقابله کن.
با نشاط ترين کلمه "کار"است... به آن بپرداز.
پوچ ترين کلمه "طمع"است... آن را بکش.
سازنده ترين کلمه "صبر"است... براي داشتنش دعا کن
|+| نوشته شده توسط هدی در شنبه شانزدهم آبان 1388  |
 ماه من غصه چرا

ماه من، غصه چرا ؟!

تو مرا داري و من

هر شب و روز ،

آرزويم همه خوشبختي توست

ماه من دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن

كارآنهائي نيست كه خدا را دارند . ..

ماه من غم و اندوه اگر هم روزي ، مثل باران باريد .

يا دل شيشه اي ات ، از لب پنجره عشق ، زمين خورد و شكست، با نگاهت

 به خدا چتر شادي وا كن

و بگو با دل خود ، كه خدا هست ، خدا هست!

او هماني است كه در تارترين لحظه شب ، راه نوراني اميد نشانم

مي داد ...

ماه من غصه اگر هست بگو تا باشد !

معني خوشبختي بودن اندوه است ...!

ولي از ياد مبر ؛

پشت هر كوه بلند سبزه زاري است پر از ياد خدا

و در آن باز كسي مي خواند ؛

كه خدا هست ، خدا هست

و چرا غصه ؟! چرا ؟!

او كه در گذشته ما را از ناخوشي ها رهانيد اكنون نيز هست ؛

او كه سخت ترين تصميم گيريها را به روش خود بر ما آسان كرد  ، حالا نيز

 حضور دارد.  پس اين همه اندوه براي چه ؟

|+| نوشته شده توسط هدی در یکشنبه پنجم مهر 1388  |
 

الهی! 

بر محمد و خاندانش درود فرست ، و غم و مصیبت رفتن ماه رمضان را برایمان جبران کن و  

عید فطر را برایمان مبارک گردان و بهترین روزی قرار ده که بر ما گذشته است.

|+| نوشته شده توسط هدی در دوشنبه سی ام شهریور 1388  |
 برنامه ریزی

 

برنامه ریزی ، آوردن آینده به زمان حال است تا بتوانید همین الان کاری

برای آن انجام دهید.

 آلن لاکین

|+| نوشته شده توسط هدی در سه شنبه دهم شهریور 1388  |
 انيشتين و راننده اش

انيشتين براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه از راننده مورد اطمينان خود

 كمك مي گرفت. راننده وي نه تنها ماشين او را هدايت مي كرد بلكه هميشه در طول

 سخنراني ها در ميان شنوندگان حضور داشت بطوريكه به مباحث انيشتين تسلط پيدا

 كرده بود! يك روز انيشتين در حالي كه در راه دانشگاه بود با صداي بلند گفت كه

 خيلي احساس خستگي مي كند؟

راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتين سخنراني

 كند چرا كه انيشتين تنها در يك دانشگاه استاد بود و در دانشگاهي كه سخنراني

 داشت كسي او را نمي شناخت و طبعا نمي توانستند او را از راننده اصلي تشخيص

 دهند. انيشتين قبول كرد، اما در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از

 وي بپرسند او چه مي كند، كمي ترديد داشت.

به هر حال سخنراني راننده به نحوي عالي انجام شد ولي تصور انيشتين درست از

 آب درامد.

دانشجويان در پايان سخنراني شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند. در اين حين

 راننده باهوش گفت: سوالات به قدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند

 به آنها پاسخ دهد. سپس انيشتين از ميان حضار برخواست و به راحتي به سوالات

 پاسخ داد به حدي كه باعث شگفتي حضار شد!

|+| نوشته شده توسط هدی در یکشنبه یازدهم مرداد 1388  |
 قرن ما

 قرن ما

روزگار مرگ انسانيت است

سينه دنيا ز خوبي ها تهي است

صحبت از آزادگي ، پاكي ، مروت ، ابلهي است!

صحبت از موسي و عيسي و محمد نابجاست

قرن موسي چمبه هاست!

روزگار مرگ انسانيت است

من كه از پژمردن يك شاخه گل

از نگاه ساكت يك كودك بيمار

از فغان يك قناري در قفس

از غم يك مرد در زنجير- حتي قاتلي برادر

اشك در چشمان و بغضم در گلوست

وندرين ايام ، زهرم در پياله ، زهرمارم درسبوست

مرگ او را از كجا باور كنم؟

صحبت از پژمردن يك برگ نيست

واي! جنگل را بيابان مي كنند

دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي كنند!

هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا

آن چه اين نامردمان با جان انسان مي كنند!

صحبت از پژمردن يك برگ نيست

فرض كن: مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست

فرض كن:يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض كن:جنگل بيابان بود از روز نخست!

در كويري سوت و كور

در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانيت است!

 

'' فريدون مشيري"

|+| نوشته شده توسط هدی در سه شنبه نهم تیر 1388  |
 تغییر

روی قبر شخصی نوشته شده بود : کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر بدهم وقتی بزرگتر شدم متوجه شدم که دنیا خیلی بزرگ است من باید کشورم را تغییر بدم بعد ها کشورم را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم .

در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اینک من در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم !!!

|+| نوشته شده توسط هدی در شنبه شانزدهم خرداد 1388  |
 اي هنوز بي نظير

اي هنوز بي نظير

خسته ام از اين كوير، اين كوير كور و پير

اين هبوط بي دليل ، اين سقوط ناگزير

آسمان بي هدف ، بادهاي بي طرف

ابرهاي سر به راه ، بيدهاي سر به زير

اي نظاره شگفت ، اي نگاه ناگهان

اي هماره در نظر ، اي هنوز بي نظير

آيه آيه ات صريح ، سوره سوره ات فصيح

مثل خطي از هبوط ، مثل سطري از كوير

مثل شعر ناگهان ، مثل گريه بي امان

مثل لحظه هاي وحي ، اجتناب ناپذير

اي مسافر غريب در ديار خويشتن

با تو آشنا شدم ، با تو در همين مسير

از كوير سوت و كور ، تا مرا صدا زدي

ديدمت ولي چه دور! ديدمت ولي چه دير!

اين تويي در آن طرف ، پشت ميله ها رها

اين منم در اين طرف ، پشت ميله ها اسير

دست خسته ي مرا ، مثل كودكي بگير

با خودت مرا ببر ، خسته ام از اين كوير...

 "قيصر امين پور"

 

|+| نوشته شده توسط هدی در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388  |
 كدام استقلال ،كدام پيروزي

كدام استقلال

كدام پيروزي

حضور گم شده صد هزار آدم گم

حضور وحشي رنگ

طنين نعره مسلول و خنده مسموم

طنين دغدغه

                       جنگ

يكي به عربده مي گفت

درود بر آبي

به هر كجا كه روي رنگ آسمان آبي است

به طعنه گفت كسي با غرور و بي تابي

ولي نبود آبي

ميان هيچ رگي خون هيچ كس

هرگز

درود بر قرمز

فضاي ساده و سبز زمين آزادي

در انفجار صداي ترقه ها

                      در دود

90 دقيقه كدورت

90 دقيقه كبود

در آستانه در

غريب و غم زده طفلي

كنار وزنه پير

به فكر سنجش وزن هزار ناموزون

و پيرمردي گنگ

تكيده ، تشنه

به دنبال لقمه اي روزي

كدام استقلال

كدام پيروزي

 

|+| نوشته شده توسط هدی در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388  |
 

 

به روی گذشته و آینده درهای آهنین بکشید

و هر روز برای همان روز زندگی کنید.

|+| نوشته شده توسط هدی در شنبه بیست و دوم فروردین 1388  |
 آي سهراب

آي سهراب

آي سهراب كجايي تو كجا ؟

آي سهراب جهاني دگرست

چشم ها را بايد بست

گوش ها كر بشويد ؛ فكر را

در نهان خانه ترديد ببنديد به چوب

با همه هستي خود

غرق در پوچي دنيا بشويد

دوست را بايد كشت

عشق را دفن كنيد

روز باراني بايد زير چتري برويد

پشت بر ابر كنيد

بگريزيد به زير سقفي

گل نيلوفر را بشكنيد از ساقه

زندگي هستي پوچي است به ابهام غروب

زندگي پول و زر و قدرت و جاه است همه

چشم ها را بايد بست ؛ ذهن را كور كنيد

تا نفهميد كه باران چيزي است

كه در او روح بهاران خفته است

تا نفهميد كه سهراب كه بود

تا نفهميد كه نيلوفر آبي زيباست

اين نصيحت شنويد :

كور باشيد همه ؛ هر چه كمتر بينيد ، هر چه كمتر دانيد

زندگيتان  ...  بشود.

آي سهراب كجايي تو كجا ؟

آي سهراب جهاني دگرست!!!

 

|+| نوشته شده توسط هدی در جمعه شانزدهم اسفند 1387  |
 در جستجوی زمان از دست رفته

يك سال گذشت

                        يك سال

                                          365 روز

 

الان كيميا (قاصدک) يك ساله شده ولي باورم نمي شه

 چه زود گذشت !!!

|+| نوشته شده توسط هدی در شنبه سوم اسفند 1387  |
 

هر وقت توي زندگي به يه در بزرگ رسيدي كه روش يه قفل بزرگ

بود نترس و نااميد نشو !!!

چون اگه قرار بود باز نشه جاش يه ديوار ميذاشتن.

|+| نوشته شده توسط هدی در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387  |
 به باغ هم سفران

صدا کن مرا ، صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف ، در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است

کسی نیست بیا زندگی را بدزدیم ، آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم!

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

ببین ، عقربک های فواره در صحنه ی ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

در این کوچه هایی که تاریک هستند

 من از حاصلضرب تردید و کبریت می ترسم

من از سطح سیمانی قرن می ترسم

بیا تا نترسم من از شهرهایی که

 خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است

مرا باز کن ، مثل یک در به روی هبوط گلابی

در این عصر معراج پولاد

مرا خواب کن زیر یک شاخه

دور از شب اصطکاک فلزات

اگر کاشف معدن آمد صدا کن مرا

و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو

بیدار خواهم شد و آن وقت

 حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تََر شد

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

در آن گیر و دادی که چرخ زره پوش

 از روی رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را

 به پای چه احساس آسایشی بست

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد

چه ادراکی از طعم مجهول نان

 در مذاق رسالت تراوید

و آن وقت من ، مثل ایمانی از تابش استوا گرم

تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید

 «سهراب سپهری»

|+| نوشته شده توسط هدی در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387  |
 نیمه پر لیوان

اين روزها كه مي گذرد

 شادم

زيرا يك سطر در ميان

 آزادم

و مي توانم

هر طور و هر كجا كه دلم خواست

جولان دهم

-        در بين اين دو خط –

قيصر امين پور

 

|+| نوشته شده توسط هدی در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387  |
 
 
بالا